|
این توسط وبلاگ هک شده و با کمک تيت هك اذر Www.Golbarg-sorkh.Blogfa.Com
خاتون شبای شعرم چشات آغازشکفتن مخمل شب رنگ موهات جای امنی واسه خفتن خاطرت خیلی عزیزه واسه این همیشه تنهاست هرم آغوش بزرگت مثل خورشیدتو شبها تو غنیمت بزرگی تو این قحطی عاشق توی داغ عاشقونه رو تن سرخ شقایق اگرعشق باشکوهم واسه قلب تو حقیره بگو تا هر چی که دارم پیش پای تو بمیره بگو تا برات بیارم هر چی خواستنی تو دنیاست بگو تا برات بمیرم مثل تشنه که تو دریاست
هوا ابر است و چشمان من تاریک از نور باز هم بارش غم دار بارانی که خلاق خیسم کرد هنوز هم پنچره باز است و ابر ها رو هم می رقصند و من بی روح در هوای جسمم آبیاری می شوم یک لبخند که گاه از بین لبانم بلوا می کند و آشوب دلم را که در گیرست , پنهان من از چشم های مردی که همیشه خیس است پر فرارم که گویاست اشکهایش همیشه برای این و آن روان است چترم که باز می شود احساس باران می میرد و دیگر خدا نمی تواند با دست های بارانیش گونه هایم را لمس کند من , پر هوس در راهروی خیابان در انتظارم انتظار حس دستان نرم خدا که گونه ام را خیس می کند اما بی خبر از این که امروز هوا آفتابیست و چشمان من هنور از روشنی تاریک زمان بی روح است , بدون هیچ حرکتی نمی خواهم بایستد گاه و بی گاه رویا, بی حادثه است و نا مفهوم و رویای خواب تو به شیرینی فهم است چشم هایم پر از حرف است و حرفهای من پر از طعنه عشق که تو از آن گریزانی طراوت نرمی نفست که گه می میرد و گاه باز می گردد و چندین بار مرا زنده می کند زمستان خاکستری پر از انبار سرماست و درختی بی برگ مثال مردی بی زبان , خواب و جاده های گمراهی سکوت من که ترا همیشه به پرت ترین نقطه می برد تو پر صدا مثل باران که خبر می دهی و من ساکت مثل برف اما بی خبر و جاده ی بارانی رفتنت با فرش گٍلی به انتظار قدمهایت تازه است
قدر شبنم را بدان تا با تو ای گل همدم است گر صفایی هست گل را از صفای شبنم است آنچنان کز لطف شبنم چشم گل روشن شود دیده دل را فروغ از فیض چشم پر نم است هر کجا باشیم غم از ما نمی گردد جدا آری، آری عشق را پیوسته الفت با غم است تا گرفتاریم در دام شب و روز دو رنگ حال ما همچون کتاب دهر درهم برهم است غنچه نشکفته می بیند نوازش از نسیم تنگدل را بهره از فیض خدای عالم است در دل افسرده ما هیچ کس را راه نیست در حریم خاطرم یاد تو تنها محرم است دوست را از کف مده هر چند در این روزگار روز شادی یار بسیار است و روز غم کم است غم ز تنهایی مخور «قدسی» که تنها نیستیم هر کجا باشیم یاد دوست با ما همدم است
من امشب چیزی از رفتن نگو
در سایه این سقف ترک خورده نشستیم بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است پیچیده به خود با تن تاخورده نشستیم یک بار به پرواز پری باز نکردیم سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم یک عمر به بالین دل مرده نشستیم بر گرده ما خاطره خنجر یاران با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم آیینه هم از دیده تردید مرا دید با سایه خود نیز دل آزرده نشستیم برخاست صدا از در و دیوار ولی ما با این همه فریاد فروخورده، نشستیم
|
ABOUT
مرا يكدم دل از خوبان جدا نيــــســت MENU
Home
|